مادرانه های امروز برای خانم طلا
سارینا جونم امروز زنگ زدم ایران کلی با مامان بزرگ صحبت کردم نمی دونی که چقدر دوست داره که بیاد و نوه اش رو ببینه اما حیف که مریضه و نمی تونه بیاد همش ازم می پرسه که سارینا بزرگ شده؟ خوب خوب راه می ره؟ حرف می زنه ؟ چی می گه؟ خوب غذا می خوره ؟ و .............
منم بهش می گم آره مامان همه چیه سارینا خوبه شما خیالت راحت باشه اما مگه دل اون با این چیزها راضی میشه؟ دختر گلم بذار یک اعترافی پیشت کنم آره مامان بزرگ حق داره راستش رو بخوای قبلا ها متوجه نمی شدم ولی از وقتی تو رو دارم خیلی خوب می تونم درکش کنم حالا تو هم وقتی بزرگ شدی و به امید خدا مادر شدی خودت می تونی حرفهای ما رو درک کنی.
دختر گلم منم خیلی دلم واسه مامانم تنگ شده ان شاءالله که خدا قسمت کنه بتونیم هر چی زودتر ببینیمشون امیدوارم
حالا که دارم اینها رو تایپ می کنم بغض گلوم رو فشار میده و کم کم داره آسمون چشمهام بارونی میشه دیگه نمی تونم ادامه بدم پس تا بعد...................

مادرانه های امروز برای خانم طلا
