یک روز برفی قشنگ
سارینا جونم امروز از صبح که بیدار شدیم تا همین حالا داره برف می باره البته قبلا هم برف باریده بود و تو بارش برف رو از نزدیک دیده بودی ولی امروز عکس العمل تو خیلی فرق میکرد خیلی دوست داشتی که دستت رو از زیر چتر بیرون ببری و ذرات برف رو حس کنی هزاران سؤال توی چشمهای نازت موج میزد انگار که داشتی ازم می پرسیدی اینها چی هستند؟ از کجا می آن؟ و............
غروبی وقتی که حمید بابایی از سر کار برگشت با همدیگه رفتیم بیرون و بابایی چند تا عکس خوشگل ازت گرفت تو هم که مثل همیشه داشتی حسابی ذوق می کردی که داریم ازت عکس می گیریم و به دوربین زل می زدی. خیلی بهمون خوش گذشت ولی از ترس اینکه خدای ناکرده سرما نخوری خیلی زود به خانه برگشتیم.
بابایی برات کارتن شرک را گذاشت و تو هم همینجوری زل زده بودی بهش و از جات تکون نمی خوردی بعد ش هم طبق معمول مشغول بازی با اسباب بازی هات شدی تا اینکه بالاخره از زور خستگی خوابت برد.

یک روز برفی قشنگ
