سارینا هدیه آسمانی

پریا (شعر مورد علاقه مامانی)

1389/11/17 2:48
نویسنده : مامان معصی
748 بازدید
اشتراک گذاری

 

یکی  بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسته بود

زار و زار گريه می کردن پریا

مثل ابرهای باھار گريه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگِ شبق

از کمون بلند تَرَک

از شبق مشکی تَرَک.

روبه روشون تو افق شھرِ غلامای اسیر

پشت شون سرد و سيا قلعه ی افسانه ی پیر

از افق جیرینگ جيرينگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از تویِ بُرج ناله ی شبگیر می اومد.

«... پریا! گشنه تونه؟

پریا ! تشنه تونه؟

پریا ! خسته شدين؟

مرغ پر بسته شدين؟

چیه این های ھایِ تون

گریه تون وای وایِ تون؟»

پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گريه می کردن پریا

مثِ ابرایِ باھار گریه می کردن پریا ...

□

«... پريایِ نازنین 

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی اين تنگِ غروب

نمی گين برف میاد؟

نمی گين بارون میاد؟

نمی گين گُرگِه میاد می خوردتون؟

نمی گين ديبه میاد یه لقمه خام می کندتون؟

نمی ترسين پریا؟

نمياين به شھرِ ما؟

شھرِ ما صداش مياد، صدای زنجيراش مياد

پريا!

قدِ رشيدم ببينين

اسبِ سفيدم ببينين

اسبِ سفيدِ نقره نَل

يال و دُم اش رنگِ عسل،

مرکبِ صرصر تکِ من !

آھویِ آھن رگِ من !

گردن و ساقِ اش ببينين !

بادِ دماغِ اش ببينين !

امشب تو شھر چراغونه

خونه ی ديبا داغونه

مردمِ ده مھمونِ مان

با دامب و دومب به شھر ميان

داريه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه ی خندون می ريزن

نُقلِ بيابون می ريزن

ھای می کشن

ھوی می کشن :

«... شھر جای ما شد ! 

عيدِ مردماس، ديب گله داره

دنيا مالِ ماس، ديب گله داره

سفيدی پادشاس، ديب گله داره

 سياھی رو سياس، ديب گله داره»

پريا !

ديگه توکِ روز شيکسّه

دَرایِ قلعه بسّه

اگه تا زوده بُلَن شين

سوار اسبِ من شين

می رسيم به شھرِ مردم، ببينين: صداش مياد

جينگ و جينگِ ريختنِ زنجيرِ برده ھاش مياد .

آره! زنجيرای گرون، حلقه به حلقه، لا به لا

می ريزن ز دست و پا .

پوسيده ن، پاره می شن،

ديبا بيچاره می شن :

سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بينن

سر به صحرا بذارن، کويرو نمکزار می بينن

عوض اش تو شھرِ ما... [آخ! نمی دونين پريا !

دَرِ بُرجا وا می شن؛ برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ويرونه ھا آباد می شن

ھر کی که غُصه داره

غمِ اشو زمين می ذاره .

قالی می شن حصيرا

آزاد می شن اسيرا

اسيرا کينه دارن

داسِ اشونو ورمی دارن

سيل می شن: شُرشُرشُر !

آتيش می شن: گُرگُرگُر !

تو قلبِ شب که بدگِله

آتيش بازی چه خوشگِله !

آتيش! آتيش!  چه خوبه !

حالام تنگِ غروبه

چيزی به شب نمونده

به سوزِ تب نمونده

به جستن و واجِستن

تو حوضِ نقره جِستن ...

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جونِ شب، ظلمتو داغون اش کنن

عمو زنجيربافو پالون بزنن واردِ ميدون اش کنن

به جائی که شنگول اش کنن

سکه ی يه پول اش کنن .

دستِ ھمو بچسبن

دورِ يارو برقصن

دربيارن « حمومک مورچه داره، بشين و پاشو »

دربيارن « قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو »

پريا! بسّه ديگه ھای ھايِتون

... «! گريه تون، وای وایِ تون

پريا ھيچی نگفتن، زار و زار گريه می کردن پريا

مثِ ابرای باھار گريه می کردن پريا ...

□

« پريایِ خط خطی 

لُخت و عريون، پاپتی !

شبایِ چله کوچيک

که تو کرسی، چيک و چيک

تخمه می شکستيم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گُف حرفایِ سربسّه می گُف

قصه ی سبزپری زردپری،

قصه ی سنگ صبور، بُز روی بون،

قصه ی دخترِ شاهِ پريون، 

شمايين اون پريا !

اومدين دنيای ما

حالا ھی حرص می خورين، جوش می خورين، غُصه ی خاموش

می خورين که دنيامون خال خالی يه ، غُصه و رنجِ خالی يه؟

دنيای ما قصه نبود

پيغومِ سر بَسّه نبود.

دنيای ما عيونه

ھر کی می خواد بدونه :

دنيای ما خار داره

بيابوناش مار داره

ھر کی باھاش کار داره

دل اش خبردار داره !

دنيای ما بزرگه

پُراز شغال و گرگه !

دنيایِ ما  ھِی ھِی ھِی !

عقبِ آتيش  لِی لِی لِی !

آتيش می خوای بالاترک

تا کفِ پات تَرَک تَرَک ...

دنيایِ ما ھمينه

بخواھی نخواھی اينه !

خُب، پريایِ قصه !

مرغایِ پر شيکسّه !

آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چايی و قليونِ تون نبود،

کی بِتون گفت که بياين دنيای ما، دنيای واويلای ما

 قلعه ی قصه تونو ول بکنين، کارِتونو مشکل بکنين؟»

پريا ھيچی نگفتن، زار و زار گريه می کردن پريا

مثِ ابرای باھار گريه می کردن پريا.

□

دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون 

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،

خان شدن بنده شدن، خروسِ سرکنده شدن، ميوه شدن ھسته شدن،

انارِ سربسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ی نحس شدن ...

وقتی ديدن ستاره

به من اثر نداره:

می بينم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم

ھاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم 

يکی ش تُنگِ شراب شد

يکی ش دريای آب شد

يکی ش کوه شد و زُق زد

تو آسمون تُتُق زد...

شرابه رو سر کشيدم

پاشنه رو ورکشيدم

زدم به دريا تر شدم، از اون ورِش به در شدم

دويدم و دويدم

بالای کوه رسيدم

اون ورِ کوه ساز می زدن، ھم پای آواز می زدن:

« ...دَلنگ دَلنگ! شاد شديم 

از ستم آزاد شديم

خورشيد خانوم آفتاب کرد

کُلّی برنج تو آب کرد :

خورشيد خانوم! بفرمايين !

از اون بالا بياين پايين !

ما ظلمو نفله کرديم

آزادی رو قبله کرديم .

از وقتی خَلق پاشد

زندگی مالِ ما شد .

از شادی سير نمی شيم

ديگه اسير نمی شيم

ھاجِستيم و واجِستيم

تو حوضِ نقره جِستيم

سيبِ طلا رو چيديم

 به خونه مون رسيديم»

□

بالا رفتيم دوغ بود

قصه ی بی بی م دروغ بود،

پايين اومديم ماست بود

قصه ی ما راست بود:

قصه ی ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،

ھاچين و واچين

زنجيرو ورچين !

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

محسن
20 بهمن 89 10:33
اول بگم ماشالله به این دختر نازتون خدا حفظش کنه دوم اینکه چقدر من از این شعر خاطره دارم ممنون که اینطور کامل توی پست قرار دادین به پسر ما هم سری بزنید تقریبا همسنن ... شاد و تندرست باشید