درد دلهای مامانی با سارینا جون
سارینا جونم خدا را خیلی شاکرم که تو رو به من هدیه داد می دونی مامانی یک همچین وقتهایی که خیلی دلم می گیره همین درد دل با تو خیلی آرومم می کنه الان به قدری دلم پر از غصه شده که حد و اندازه نداره اینقدر دوست داشتم که الان مامانم کنارم بود و سرم رو روی شانه های مهربونش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم تا سبک بشم ولی حیف که پیشم نیست آدمها تازه وقتی که غمگین می شن و می خوان که با یکی درد و دل کنند تا سبک بشن اون موقع هست که با تمام وجودشون حس می کنن که غربت چقدر سخته آخه مواقع دیگه که آدم سرش به کار و زندگی گرمه دیگه وقت فکر کردن به این چیزها رو نداره .

سارینای من اگه بدونی که الان حاضرم نصفی از عمرم رو بدم تا برای یک ساعت هم که شده مامانم رو ببینم دیگه دارم دیونه می شم فقط خدا را شکر می کنم که تو هستی و اینکه هنوز کوچیکی و این چیزها رو نمی تونی بخونی وگرنه من هیچوقت نمی خوام که تو هم غصه دار باشی دختر نازم خیلی خیلی دوستت دارم همیشه همیشه مواظب خودت باش

درد دلهای مامانی با سارینا جون
